چاپ کردن این صفحه

دلنوشته یک مددکار اجتماعی شاغل در مرکز آموزشی، پژوهشی و درمانی ولایت دامغان

حبيبه سلطاني مددكار اجتماعي

سه شنبه, 17 دی 1404 ساعت 14:11 نوشته شده توسط  اندازه قلم کاهش اندازه قلم کاهش اندازه قلم افزایش اندازه قلم افزایش اندازه قلم

من مددکار اجتماعی‌ام؛ در بیمارستان، جایی که درد فقط در جسم خلاصه نمی‌شود و دل‌ها سهم بیشتری از رنج دارند. در راهروهایی قدم می‌زنم که اشک و امید هم‌ زمان جاری‌اند و ثانیه‌ها بوی انتظار می‌دهند. کنار تخت‌هایی می‌ایستم که زندگی و مرگ آرام و بی‌صدا با هم گفت‌وگو می‌کنند و در نگاه بیماران و خانواده‌ها، ترسی نهفته است که کلمات توان بیانش را ندارند.

هر روز از کنار تخت‌هایی می‌گذرم که امید و ترس در آن‌ها شانه‌به‌شانه خوابیده‌اند. صدای گریه‌ی آرام یک مادر، نگاه خسته‌ی پدری که شب‌ها را روی صندلی سرد گذرانده، و کودکی که معنای بیماری را نمی‌فهم اما درد را خوب می‌شناسد، من کنار تخت‌هایی می‌ایستم که صدای مانیتورها، هم‌زمان با تپش دل خانواده‌ها می‌زند.دست‌هایی را گرفته‌ام که از ترس می‌لرزید، چشم‌هایی را دیده‌ام که پر از سؤال بود و پاسخی نداشت. گاهی شنونده‌ی بغض مادری‌ام، گاهی تکیه‌گاه پدری که می‌خواهد قوی باشد اما فرو می‌ریزد. همه را با خودم به خانه می‌برم، حتی وقتی روپوشم را در می‌آورم. کار من شنیدن است؛ شنیدنِ بغض‌هایی که سال‌ها در سینه مانده‌اند، دیدنِ دل‌هایی که زیر بار بیماری، فقر، نگرانی و ناتوانی خم شده‌اند. من نه دارو می‌دهم و نه جراحی می‌کنم، اما می‌دانم گاهی یک همدلی، یک جمله‌ی صادقانه، یا حتی یک سکوتِ همراه، می‌تواند جان خسته‌ای را دوباره سرپا کند.

 

مددکار اجتماعی بودن؛ یعنی ایستادن کنار انسان، نه از بالا و نه از دور،بلکه درست در دل رنج. یعنی پل شدن میان ناامیدی و امید،میان ترس و آرامش. من مرهم نیستم، اما مرهم می‌سازم از جنس انسانیت. روز مددکار اجتماعی؛ روز دل‌هایی‌ست که کمتر دیده می‌شوند اما بیشترین بار را به دوش می‌کشند. روز دست‌هایی‌ست که می‌لرزند،اما رها نمی‌کنند. روز انسان‌هایی‌ست که بارها می‌شکنند و هر صبح، با ایمانی دوباره، به خدمت بازمی‌گردند.

من مددکار اجتماعی بیمارستانم.. خسته می‌شوم، با قلبی که هر روز می‌شکند و دوباره ترمیم می‌شود.در میان اشک‌ها، به دنبال امید می‌گردم. اما هر روز دوباره برمی‌گردم، چون ایمان دارم در میان این همه درد، همدلی هنوز می‌تواند جان نجات دهد و امید، حتی اگر کوچک باشد،ارزش جنگیدن دارد. به خود می‌بالم که مددکار اجتماعی‌ام؛که در کنار رنج، انسان مانده‌ام و باور دارم تا همدلی زنده است،امید نیز نفس می‌کشد.

✍️حبيبه سلطاني مددكار اجتماعي مرکز آموزشی، پژوهشی و درمانی ولایت

روابط عمومی مرکز آموزشی، پژوهشی و درمانی ولایت دامغان

خواندن 32 دفعه
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
آخرین ویرایش در چهارشنبه, 02 بهمن 1404 ساعت 22:23
کد: 724
Super User

آخرین‌ها از Super User

موارد مرتبط